Saturday, March 25, 2006

گرمم است

دستانم میسوزد
چشمانم و لبهایم داغ از هم‌آغوشی با خاطرات گذشته‌ام است. به یاد همهمه های کودکانه‌ام که نادان بودم
بوی گناه‌، تن خاکی نمناک و آب حوض
گرمای آفتاب از پس شیشه و مهربانی تشک با پوست پا

Sunday, March 12, 2006

و من به نهایت شب نزدیکم

ای میمون دانا به حقیقتی نخواهی رسید، گستره دانش تو محدود است ودستیابی به دورترین ستاره ها جز در خیال ناممکن
بعد از سیر هزاران سال دگردیسی هنوز نیاموخته‌ای که گوشت همنوعانت را نخوری
خدایان‌، پول‌، دین وقانون بساختی تا ستم خویش رانفهمی و به بهشت بروی























Friday, January 06, 2006

روزها دل طلب جام جم از ما ميكرد
وانچه خود داشت ز بيگانه تمنا ميكرد
اين حافظم دلش خوش بوده ها

Monday, January 02, 2006

من از كودكي هيچ مشكلي نداشته ام. خداوند مرا بسيار دوست داشته است. بهترين خانواده‌و بدون مشكل مالي.هرچه خواسته ام آماده بوده است.البته زياد تر آنچه ميشده نخواسته ام. ماجرا هاي زيادي ندارم و هيچ گاه مانند هاكلبري ماجرا جو نبوده ام. تا به خاطر دارم هميشه پند پذيرفته ام واين مرا از تكرار اشتباهات باز داشته است. اما اين گونه، نميتوان به چيز جديدي هم رسيد ميخواهم كمي بد شوم. نه اينكه تا به حال انسان مثبتي بوده ام نه. گاهي كنجكاوي ام مرا از مسير عادي جدا كرده است مانند زماني كه اولين تجربه هاي سكسي ام را داشته ام. اما هميشه ميتوانم خود را كنترل كنم در اوج مستي ميتوانم شطرنج بازي كنم، بماند كه شايد به خاطر اضافه وزنم، هيچ گاه مست بي حساب نميشوم

Friday, December 30, 2005

چقلي

آخه آدم هم اينقدر خر؟
هر پي ام كه بش ميدم فردا براي همه دوستاش از جمله خودم ميده. نميگه بابا دوباره به خودش ندم.
يادم نميره كه به ناطق نوري راي داد و بعد ميگفت اشتباه كرده و از لحاظ سياسي خاتمي بهتره. حالا دوباره به احمدي نژاد راي داده. بش ميگم ميمردي اصلا راي نميدادي، يك زره شعور سياسي هم خوبه به خدا
حالا چشمش كور من كه از اول هم نميخواستم توي ايران بمونم. اونه كه پس فردا ميشه مهندس اين مملكت. بايد پاچه خواري آخوندا رو بكنه. البته آدم با سوادي هم كه نبود پس شايد براش بهتر هم باشه.
آخر سر از توي ليسته دوستاي اصليم برش داشتم تا لينك هاي خودم را به خودم باز نفرسته.كاش حداقل مذهبي بود طرف ميميره برا عشوه شطري ولي چون عزضشو نداره كه خودش بره جلو توي حسرت دختر بازي ميميره.
بعدش ميگه حالا كه من نميتونم از اين كارها بكنم همون بهتر كه احمدي نژاد بياد خاره همه رو بفرسته خونه بخت
صد بار هم عاشق شده! اصلا براش مهم نيست طرف كيه هركي تو چشمش نگاه كنه از خود بيخود ميشه
همه اينا رو گفتم دلم خنك شد. اگر باز هم از من چيزي يا كاري خواست براش انجام ميدم

امشب نتوانستم بخابم، مانند شبهاي پيش

انگار مدتهاست كه مرده ام
شايد سالهاست اما هيچ خبر ندارم
مدتهاست تنها توي زندان افتاده‌ام، جز نوري كه از چهار سوي در به درون ميتابد وشعاع ضعيف مهتاب كه از پنجره اذيتم ميكند، هيچ نوري نيست.
سرم سنگين شده و احساس گرما ميكنم، دوست دارم سرم را بشكنم تا مغزم هوا بخورد
آيا من هيچ گاه خانواده‌اي داشتم؟ يا كسي كه اورا دوست بدارم يا مرا دوست بدارد؟
الان هيچ ندارم جز حس غريبي به خدا
دينم را مدتهاست كه از دست داده‌ام آن هنگام كه بچه ها را ميكشتند، گنجشكاني كه به كلاس رقص رفته بودند
اين انصاف است كه اكنون خدا هم از من دوري كند؟ او كه همه چيز را بر عليه خويش آفريده است
من هيچ كس را ندارم، حيف كه ترسو نيستم وگرنه خودم را خلاص كرده بودم تا راحت شوم، دست كم مجبور نبودم كه معما هاي پيچيده ‌ي بشري را حل كنم
اي كاش بعد از مرگم جايي باشد حتي جهنم. اين احساس خوبيست، چقدر دوست دارم كه جاي ديگري هم باشد
چقدر به عشق احتياج دارم. اما آيا ميتوانم دوست بدارم؟ گاهي توي خواب شطرنج بازي ميكنم. من نميتوانم دوست بدارم. مدتهاست كه مرده‌ام اما نفهميده‌ام. كاش مرگم را كسي به من نگويد
رنگ زرد مرا احاطه كرده. جوان هستم و بسيار قدرتمند و سالم، خيلي موفق تر از بعضي ديگران، ظاهري خوب، بدون هيچ مشكل مالي، تحصيلات و آينده‌اي خوب، اما روح ندارم. چه كسي روح مرا دزديده است؟
چقدر خدا را دوست دارم، شايد چون تنها مونسم است. اين درست است كه او هم مرا تنها بگذارد؟
آشفته ام و تنها. تنهايي را دوست دارم، زنده به گور شده‌ام واحساسي ندارم چون مرگ خاموش و بي حركت. غمي بزرگ در سينه احساس ميكنم اما به اين غم خو گرفته‌ام. اين غم هميشه براي من خوب بوده، به من كمك كرده تا آنچه دارم را بدست بياورم. من به اين غم مديونم
هيچ كس نميتواند مرا نجات دهد جز دست اهورايي خداوند
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود
زينهار از اين بيابان وين راه بينهايت