انگار مدتهاست كه مرده ام
شايد سالهاست اما هيچ خبر ندارم
مدتهاست تنها توي زندان افتادهام، جز نوري كه از چهار سوي در به درون ميتابد وشعاع ضعيف مهتاب كه از پنجره اذيتم ميكند، هيچ نوري نيست.
سرم سنگين شده و احساس گرما ميكنم، دوست دارم سرم را بشكنم تا مغزم هوا بخورد
آيا من هيچ گاه خانوادهاي داشتم؟ يا كسي كه اورا دوست بدارم يا مرا دوست بدارد؟
الان هيچ ندارم جز حس غريبي به خدا
دينم را مدتهاست كه از دست دادهام آن هنگام كه بچه ها را ميكشتند، گنجشكاني كه به كلاس رقص رفته بودند
اين انصاف است كه اكنون خدا هم از من دوري كند؟ او كه همه چيز را بر عليه خويش آفريده است
من هيچ كس را ندارم، حيف كه ترسو نيستم وگرنه خودم را خلاص كرده بودم تا راحت شوم، دست كم مجبور نبودم كه معما هاي پيچيده ي بشري را حل كنم
اي كاش بعد از مرگم جايي باشد حتي جهنم. اين احساس خوبيست، چقدر دوست دارم كه جاي ديگري هم باشد
چقدر به عشق احتياج دارم. اما آيا ميتوانم دوست بدارم؟ گاهي توي خواب شطرنج بازي ميكنم. من نميتوانم دوست بدارم. مدتهاست كه مردهام اما نفهميدهام. كاش مرگم را كسي به من نگويد
رنگ زرد مرا احاطه كرده. جوان هستم و بسيار قدرتمند و سالم، خيلي موفق تر از بعضي ديگران، ظاهري خوب، بدون هيچ مشكل مالي، تحصيلات و آيندهاي خوب، اما روح ندارم. چه كسي روح مرا دزديده است؟
چقدر خدا را دوست دارم، شايد چون تنها مونسم است. اين درست است كه او هم مرا تنها بگذارد؟
آشفته ام و تنها. تنهايي را دوست دارم، زنده به گور شدهام واحساسي ندارم چون مرگ خاموش و بي حركت. غمي بزرگ در سينه احساس ميكنم اما به اين غم خو گرفتهام. اين غم هميشه براي من خوب بوده، به من كمك كرده تا آنچه دارم را بدست بياورم. من به اين غم مديونم
هيچ كس نميتواند مرا نجات دهد جز دست اهورايي خداوند
از هر طرف كه رفتم جز وحشتم نيافزود
زينهار از اين بيابان وين راه بينهايت